آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد. روباه گفت: -سلام. شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب… شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: -یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. [...]
بایگانیِ نوامبر 2009
شازدهكوچولو براي آنكه يادش بماند تكرار كرد: من مسئول گلمم…
ارسالشده در اجتماعي در نوامبر 30, 2009 | 4 دیدگاه »
مجتمع فولاد هرمزگان
ارسالشده در دست نوشته ها در نوامبر 8, 2009 | 3 دیدگاه »
وقتي عكس رو توي عكسهاي همكارم كه از سايت گرفته شده بود ديدم، خيلي دلم ميخواست خودم اونجا بودم تا پرسوجوي بيشتري ميكردم و ميفهميدم واقعا چرا اينكار رو كردن! خودشون ظاهرا گفتن براي حمايت از مردم غزه لنگه كفش را آويزان كردهاند! گرچه من مطمئنم به خاطر همدردي نبوده! ولي خيلي دلم ميخواست همون علت سرگرميش [...]