آنگاه كه تنهايي چون باتلاقي تو را در خود مي بلعد
و محبت هاي دروغين چون باد خزان روحت را پژمرده مي كنند
و آغوش هاي بدل چون موج هاي درياي طوفاني تو را در آغوش مي كشند
آنگاه كه نگاه آشنا چون ماه در پشت ابر پنهان است
و گوش هاي شنوا چون منفذهاي پوشيده از مذاب گرفته شده
و غم بدنت را چون گلزار پوشيده از يخ سرد كرده
آغوشت را باز كن و عشق را بياب
آنگاه روحت آزاد، آغوشت گرم و نگاه آشنا بر توست و غمت را ناگفته مي شنود
و در هستي نيست مي شوي …
( از نوشته هاي قديمي – 1377 )
سلام
این مطالب تون را دوست داشتم(2تای اولی را)
در وبلاگ bsutop.wordpress.com لینکتون میکنم
موفق و شاداب باشید
yade webloge ghadimie khodam bekheir
http://www.khaterateeshgh.persianblog.ir