پيش از هر چيز در ابتدا و در ابهام كامل، از روي ناتواني درك خلقت جهان هستي و انسان و به خاطر نداشتن توضيح و توجيهي عقلاني، از روي شهودات احساسيام سعي بر درك و قبول آفرينش بيدليل وجود جهان و انسان كردم و بعد با توجيهات ابلهانه انساني، سعي در به آرامش رساندن انسان فكرم!
جهان هستي با تمام بدي و خوبيهايش، زيباييها و سركشيهاي طبيعتش، انسانهاي متفاوت و اتفاقهاي عجيبش، چه از طبيعت باشد و چه از اختيار انسان، بسيار با شعور و لايق ستايش است!
هرچند آفرينش انسان خود را ستايش نخواهم كرد كه از جبر طبيعت و خداوند است! ولي انسانم عظمت آفرينش هستي را ميفهمد و ميداند و انكار نخواهد كرد كه اين جهان پر شعور، پر نظم و عجيب، خالقي باشعوري محض دارد!
خالقي كه از او چيزي نميدانم بجز نامش، خدا !
انسانم با شعوري انساني سعي بر درك شعور كيهاني و كائنات دارد، هرچند هيچ چيز از آن نميفهمد!
انسان گاهي از خاك ميشود، چنان كه همه وقت ممكن است گهگاه همه چيز شود! پرندهاي سبك و بينياز و يا انساني سنگين و بر زمين نشسته!
انسانم گاهي از خاك ميشود، شايد زماني كه روح قدرت و توان جدايي از جسم را، حتي مقطعي ندارد! پس روح و جسم يكي ميشوند، پاي روح به توسط پاي جسم بر زمين، شايد چون پر ميشود از نياز و خواهش براي همه چيز، براي اين لحظه حال كه پر از سوال است، براي گذشته با حسرتش، آينده نامعلومش، شايد براي عشق و نفرت، شايد براي گذشت و صبوري و شايد براي جنگيدن و پيروزي …
و باز انسان اصرار بر ادامه زيستن دارد! زندگي و زنده بودن و كشيدن اين كوله سنگين بر خود!
انسانم به اندازه همه وابستگيهايي كه يكييكي بر كوله خود گذاشته سنگين و ظاهري زشت پيدا كرده!
انسانم بر خاك نشسته، اشك ميريزد، ميخندد و اتفاقهاي عجيب را ابلهانه و حكيمانه توجيه ميكند!
نميدانم انسانم با شعور انسانياش، چقدر و تا كي، غمگين و يا شاد به اين زيستن بيدليل و بيتوجيه ادامه ميدهد!! ولي باور دارم كه در زمان و لحظهايي بسيار بسيار ساده مثل همين سطري كه به آخر ميرسد، ميفهمد كه هر سطر از مراحل زندگياش خواهناخواه به پايان ميرسد!
مرحلهاي از شعور را كشف ميكند و رشته توجيه اتفاقات و علت آفرينشش را كمي به جبر و كمي به خداوند متصل ميكند! و دو علت را براي يك معلول خلقت مييابد!
خلقت انسان از جبر و سلسله زايش انساهاست؟ و يا توانايي و اراده خداوند! (كه البته پيشتر اراده خداوند را عقلانيتر ميدانم) و از هر كدام كه باشد قابل تغيير است! البته شايد فقط براي كساني كه به اين باور دست يافتهاند!
باوري كه توان تغيير را قدرت ميبخشد!

قدرت تغيير افكار، نيازها، خواستهها و هرچه كه انسان را شاد يا غمگين ميكند و او را از پوچي رها ميكند.
قدرت تغيير موقعيت جسم و روح، شاد كردن و شاد نگه داشتنش! كه شايد خود را در آرامش بيابد!
و اما انسان من، انسانم از هيچ يك از اين تغييراتي كه روح و جسمم را با هم به آرامش مقطعي ميرساند شاد نيست! نوسان اين شادي و غم آنچنان خستهاش كرده كه ديگر هيچچيز از هيچكس نميخواهد، نميخواهد!!!
پس اينچنين به آرامشي فراتر از اين شادي و آرمشهاي مقطعي دست مييابد، يعني هيچچيز از هيچكس نميخواهد و باز اين يعني بينيازي و بينيازي و بينيازي
انسانم آرامشي را تجربه ميكند كه تا كنون درك نكرده! و زماني نسبتاً طولاني را اينچنين سر ميكند.
انسانم در آرامش است ولي چون روح و جسم با هم هستند، و چون نيازهاي روحي جسم را، و نيازهاي جسماني روح را آزرده ميكنند، پس يكديگر را در آرامش نميگذارند!
اين دو وقتي با هماند بينيازي و آرامششان هم مقطعي ميشود و به يكديگر وابسته!
و اما مدتهاست كه انسانم بهترين راه حل را جدايي اين دو از هم و رفتن در موقعيتي نامعلوم را بهتر ميداند، هرچند موقعيت نامعلوم را نميداند و تصوري هم از آن ندارد.
انسانم هميشه در حال تغيير بوده، انسانم از ركود و ماندن متنفر است، انسانم از برزخ متنفر است، انسانم باز آرامشي نسبي به خاطر اين جدايي يافته، آرامش اين مقطع فعلا طولانيتر بوده، شايد چون بينيازيي بسيار فراتر برايش آورده!
و فكر اين جدايي، بينيازياش را چنان گسترده كرده كه فعلا در آرامشي شيرين است، انسانم را مينگرم و نميدانم در چه مرزي جدايي را اعمال ميكند پيش از آنكه اين جدايي خودش صورت پذيرد!