Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خبر آتش گرفتن پژو 405 براي همه تقريبا عادي و فراموش شده بود! و يادمه مدتي، به محض باز شدن مسنجر يكي دو تا جوك راجع به هديه دادن پژو405 به ديگران (البته خانوم‌ها D :)  مي‌خونديم، ولي امروز با ديدن آتش گرفتن پژوپارس مدل ELX نگراني من و كساني كه از نزديك شاهد بودند خيلي بشتر شد كه مبادا اين اتفاق براي ما هم تكرار شود!

011

امروز حدود ساعت 12 ظهر بود كه با ديدن قيافه نگران يكي از همكارانم كه ميگفت آتيش! متوجه شدم جايي يا چيزي آتيش گرفته! به همراه بقيه سريع خودم رو به در ورودي ساختمان رسوندم و ديدم كه توي كوچه يه پژو در حال سوختنه! اين همكار ما خيلي زود و به محض آتش گرفتن ماشين رو ديده بود، به همين دليل همكاران ديگرم با كپسول‌هاي آتش‌نشاني كه در شركت بود و از بقيه همسايه‌ها گرفتند، آتيش رو خاموش كردند، و دقايقي بعد از خاموش كردن ماشين، ماشين آتش‌نشاني رسيد! – جالبه كه با ديدن ماشين خاموش شده، بازم آب رو باز كردن روي ماشين داغ D:

021

 من داشتم فكر ميكردم كه اين مدل چه سالي بوده كه آتيش گرفته،‌ چون ظاهرا مدل‌هاي جديد ديگه آتيش نميگيره، البته بعد از رسيدگي به اون همه پرونده‌‌هايي كه به خاطر آتش‌سوزي‌هاي 405 به دادگاه‌ها رفته بود!

به هر حال بعدش فهميدم كه اصلا 405 نبوده و يه پرشيا يا همون پژوپارس مدل ELX بوده!!!

 

dsc020301

 صاحب ماشين مي‌گفت همش دو سه دقيقه است كه از ماشين پياده شدم!! 

dsc020291

 

 

 بعد از اومدن ماشين آتش‌نشاني من اميدوار بودم كه حداقل بعد از بررسي اوليه و نوشتن صورتجلسه متوجه علت آتش‌سوزي بشم كه متاسفانه جوابي به من ندادند و با ماندنم در كنار آنها شنيدم كه مي‌گفتند به احتمال زياد به خاطر بنزين بوده!! يعني هنوز هم پس از خاموش كردن داره از ماشين بنزين مي‌ريزه!!!

(داخل پرانتز بگم كه بعد از سوال‌هاي من به خاطر علت آتش‌سوزي يكي از آقايون آتش‌نشان فرمودند مي‌تونم برم ايران‌خودرو دوره آموزشي بگذرونم تا خودم بعدها كه ديدم متوجه آتش‌سوزي بشم !!!! D: كه البته اميدوارم هرگز ديگه نبينم)

به هر حال آتش‌سوزي زنجيره‌اي در محصولات ايران‌خودرو انگار شروع شده و حالا بعد از پژو 405 و پژو پارس نوبت كدوم مدله، نمي‌دونم!!!

 

عجب قياسي!

قياس مضحك و غيرمنطقي!

 

!

در ايران هم از چنين قياس‌ها و مثال‌هايي كه برگرفته از حديث و روايت است، در قالب كلام بسيار داريم! 

در دنيا هم كم نيستند بزرگاني كه در طول عمر خود با تجربه‌هايي مكرر جملاتي را به ديگران يادآور مي‌شوند.

ولي نكته اينجاست كه با علم و درك تمام اين جملات و تجربياتي كه ديگران از آن دم مي‌زنند، مگرنه اينكه بايد خود انسان به چراي آن برسد!

مگرنه اينكه كسي كه بايد به آن توجه كند، خودش در سن بلوغ است و طبيعتا بايد با شعور و انتخاب با افراد پيرامونش ارتباط برقرار كند!

اصل قضيه فراموش ميشود، انسان آزاد، در حد شعور نسبي خود رفتار مي‌كند و هرآنچه را از محيط پيرامون فرا مي‌گيرد به شكلي دلخواه خويش در رفتار ظاهر مي‌سازد!

مگرنه اينكه پيش از اينكه به جنسيت و زن يا مرد بودن توجه شود، بايد به انسان بودن توجه شود!

مگرنه اينكه دگير پوشش جسم ملاك نيست و پوشش روح و فكر بس سخت‌تر است!

مگر‌نه اينكه گاهي همجنسان، خود بدتر از جنس مقابل مي‌شوند!

مگرنه اينكه ما براي آزمون و خطا آمده‌ايم!

مگرنه اينكه انسان عاري از خطا نيست! و با كسب شعور خطاهايش را تكرار نمي‌كند!

مگرنه اينكه شعور در ميان انسان‌ها نسبي‌ست!

كاش مي‌شد فهميد چرا با همين شعور نسبي، گاهي بسياري خود را در مقامي چنان بالاتر فرض مي‌كنند كه تشخيص خوبي و بدي ديگران را خوب ‌مي‌دانند و خود گاه به مراتب بسيار بدتر از بدها هستند!!

و اميد است هر كس خودش بتواند داناترين براي خود باشد.

بالاترن در دنياي اينترنتي من، واقعا برايم بالاترين است!

به تازگي عضو شده‌ام و هيجان روزي را كه بهترينم :x   مرا به اين سايت دعوت كرد را فراموش نخواهم كرد :)

دوست يا دوستاني در اين سايت ندارم و بنا به علايق و تيترها از دادن مثبت لذت مي‌برم و هر قدر هم از لينكي بدم اومده باشه بازم نتونستم به كسي منفي بدم!

در كل صادقانه ميگم بيش از همه از داغ كردن لينك‌ها لذت مي‌برم

وقتي توي لينك‌هاي تازه مي‌گردم و مي‌بينم يه لينك واسه يه امتياز مونده بعد از اينكه مثبت ميدم،

از ديدن اين نوشته خيلي لذت مي‌برم :)

+

  • رفت صفحه اول
  • -
  •  

    خلاصه اينكه بالاترين …    ;)

    به ياد سهراب عزيز

    سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.

    اما خود سهراب ميگويد :
    مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است

    زادروزش گرامي باد.

     

    پيش از هر چيز در ابتدا و در ابهام كامل، از روي ناتواني درك خلقت جهان هستي و انسان و به خاطر نداشتن توضيح و توجيهي عقلاني، از روي شهودات احساسي‌ام سعي بر درك و قبول آفرينش بي‌دليل وجود جهان و انسان كردم و بعد با توجيهات ابلهانه انساني، سعي در به آرامش رساندن انسان فكرم!

    جهان هستي با تمام بدي و خوبي‌هايش، زيبايي‌ها و سركشي‌هاي طبيعتش، انسان‌هاي متفاوت و اتفاق‌هاي عجيبش، چه از طبيعت باشد و چه از اختيار انسان، بسيار با شعور و لايق ستايش است!

    هرچند آفرينش انسان خود را ستايش نخواهم كرد كه از جبر طبيعت و خداوند است! ولي انسانم عظمت آفرينش هستي را مي‌فهمد و مي‌داند و انكار نخواهد كرد كه اين جهان پر شعور، پر نظم و عجيب، خالقي باشعوري محض دارد!

    خالقي كه از او چيزي نمي‌دانم بجز نامش، خدا !

    انسانم با شعوري انساني سعي بر درك شعور كيهاني و كائنات دارد، هرچند هيچ چيز از آن نمي‌فهمد!

    انسان گاهي از خاك مي‌شود، چنان كه همه وقت ممكن است گه‌گاه همه چيز شود! پرنده‌اي سبك و بي‌نياز و يا انساني سنگين و بر زمين نشسته!

    انسانم گاهي از خاك مي‌شود، شايد زماني كه روح قدرت و توان جدايي از جسم را، حتي مقطعي ندارد! پس روح و جسم يكي مي‌شوند، پاي روح به توسط پاي جسم بر زمين، شايد چون پر مي‌شود از نياز و خواهش براي همه چيز، براي اين لحظه حال كه پر از سوال است، براي گذشته با حسرتش، آينده نامعلومش، شايد براي عشق و نفرت، شايد براي گذشت و صبوري و شايد براي جنگيدن و پيروزي …

    و باز انسان اصرار بر ادامه زيستن دارد! زندگي و زنده بودن و كشيدن اين كوله سنگين بر خود!

    انسانم به اندازه همه وابستگي‌هايي كه يكي‌يكي بر كوله خود گذاشته سنگين و ظاهري زشت پيدا كرده!

    انسانم بر خاك نشسته، اشك مي‌ريزد، مي‌خندد و اتفاق‌هاي عجيب را ابلهانه و حكيمانه توجيه مي‌كند!

    نمي‌دانم انسانم با شعور انساني‌اش، چقدر و تا كي، غمگين و يا شاد به اين زيستن بي‌دليل و بي‌توجيه ادامه مي‌دهد!! ولي باور دارم كه در زمان و لحظه‌ايي بسيار بسيار ساده مثل همين سطري كه به آخر مي‌رسد، مي‌فهمد كه هر سطر از مراحل زندگي‌اش خواه‌ناخواه به پايان مي‌رسد!

    مرحله‌اي از شعور را كشف مي‌كند و رشته توجيه اتفاقات و علت آفرينشش را كمي به جبر و كمي به خداوند متصل مي‌كند! و دو علت را براي يك معلول خلقت مي‌يابد!

    خلقت انسان از جبر و سلسله زايش انساهاست؟ و يا توانايي و اراده خداوند! (كه البته پيش‌تر اراده خداوند را عقلاني‌تر مي‌دانم) و از هر كدام كه باشد قابل تغيير است! البته شايد فقط براي كساني كه به اين باور دست يافته‌اند!

    باوري كه توان تغيير را قدرت مي‌بخشد!

     

     

    قدرت تغيير افكار، نيازها، خواسته‌ها و هرچه كه انسان را شاد يا غمگين مي‌كند و او را از پوچي رها مي‌كند.

    قدرت تغيير موقعيت جسم و روح، شاد كردن و شاد نگه‌ داشتنش! كه شايد خود را در آرامش بيابد!

    و اما انسان من، انسانم از هيچ يك از اين تغييراتي كه روح و جسمم را با هم به آرامش مقطعي مي‌رساند شاد نيست! نوسان اين شادي و غم آنچنان خسته‌اش كرده كه ديگر هيچ‌چيز از هيچ‌كس نمي‌خواهد، نمي‌خواهد!!!

    پس اينچنين به آرامشي فراتر از اين شادي و آرمش‌هاي مقطعي دست مي‌يابد، يعني هيچ‌چيز از هيچ‌كس نمي‌خواهد و باز اين يعني بي‌نيازي و بي‌نيازي و بي‌نيازي

    انسانم آرامشي را تجربه مي‌كند كه تا كنون درك نكرده! و زماني نسبتاً طولاني را اينچنين سر مي‌كند.

    انسانم در آرامش است ولي چون روح و جسم با هم هستند، و چون نيازهاي روحي جسم را، و نيازهاي جسماني روح را آزرده مي‌كنند، پس يكديگر را در آرامش نمي‌گذارند!

    اين دو وقتي با هم‌اند بي‌نيازي و آرامششان هم مقطعي مي‌شود و به يكديگر وابسته!

    و اما مدت‌هاست كه انسانم بهترين راه حل را جدايي اين دو از هم و رفتن در موقعيتي نامعلوم را بهتر مي‌داند، هرچند موقعيت نامعلوم را نمي‌داند و تصوري هم از آن ندارد.

    انسانم هميشه در حال تغيير بوده، انسانم از ركود و ماندن متنفر است، انسانم از برزخ متنفر است، انسانم باز آرامشي نسبي به خاطر اين جدايي يافته، آرامش اين مقطع فعلا طولاني‌تر بوده، شايد چون بي‌نيازيي بسيار فراتر برايش آورده!

    و فكر اين جدايي، بي‌نيازي‌اش را چنان گسترده كرده كه فعلا در آرامشي شيرين است، انسانم را مي‌نگرم و نمي‌دانم در چه مرزي جدايي را اعمال مي‌كند پيش از آنكه اين جدايي خودش صورت پذيرد!

     

      

    البته من كه فكر مي كنم وضع از اين بدتر هم ميشه! درضمن منبع و صاحب لينك اصلي رو نميشناسم :D

    اگر يك گله گوسفند را يك شير رهبري كند، بسيار بهتر است تا يك گله شير را يك گوسفند رهبري كند!!!

    البته اين گوسفند مفت خور كه خودش جون حركت كردن هم نداره، چه برسه به رهبري!!!
    حيف شيرهايي كه از دست اين گوسفنده و امثالش بي يال و گوپال شدن !

    نيايش

    خداوندا
    از من تا همه چيز تو گسترده اي،
    از درون قلبم تا ني ني چشمانم،
    و از چشمانم تا وسعت بيكران آسمان،
    تا اشك هاي نياز، تا وجودهاي بي انتها.

    خداوندا
    گستره رحمتت را مي بينم
    در دل هاي رئوف،
    در اشك هاي ندامت،
    در دست هاي بخشنده،
    و در شادي دل هاي درمانده.

    خداوندا
    تواناييم ده تا ببينم ديدني هايي را كه توان ديدنم نيست.
    خداوندا
    گستره كرمت را مي بينم
    كه پهنه ي دلم را وسعت مي دهد،
    وسعتي بي انتها و دور از وصف،
    وسعتي كه بتواند ذره اي از بزرگيت را دريابد.

    خداوندا
    احاطه ات را مي فهمم
    از من نا چيز من،
    تا آفريده هاي غرق در ابهامت!

    خداوندا
    نيايشم را به درگاهت درياب،
    و وجود ناچيزم را بپذير.

    ( از نوشته هاي قديمي – آبان 1379 )

    راز، قانوني بزرگ و انكار ناپذير، قانون جاذبه
    رازي بزرگ براي انسان هاي توانا؟ يا رازي بزرگ براي نمايان كردن تفاوت هاي انسان ها در استفاده از قدرت هاي عجيبشان!!!
    سال هاي سال پيش، بسيار دورتر از آنكه روابطي اجتماعي غيراز مدرسه و مطالعه اي خارج از كتاب هاي درسي ام داشته باشم، در شرايطي بسيار متفاوت و كاملا به تنهايي، تمركز در نيرويي عجيب را كه از آن بي خبر بودم، كشف كردم و نمي دانستم آن را بايد چه نام نهم! گاهي از آن به نام حسي فراتر از پنج حس عادي و حس ششم نام مي بردم! و در خيالم آن را حس هفتم مي خواندم!
    نيرويي كه به طرز عجيبي آنچه را كه در ذهن تصور مي كردم را به دنياي بيرون مي راند! و حتي آنچه را هم كه نمي خواستم اتفاق بيافتد، اتفاق مي افتاد! عجيب بود!
    ولي از آنجا كه هميشه ناشناخته ها باعث ترس انسان ها نمي شوند! من نيز ترسي نداشتم كه مبادا از نيرويم درست استفاده نكرده و هرآنچه را كه نمي خواهم، به دنياي حقيقي برانم! و هزار افسوس كه بسيار اتفاق هاي ناخوشايند را در طول زماني تقريبا طولاني، ناخواسته در حال جذب كردن به سوي خود بودم.
    و اما پس از سال ها مستندي جالب را ديدم كه دانشمنداني از علوم مختلف، با ايمان و انرژي راجع به رازي حرف مي زدند، رازي شگفت انگيز، رازي كه همان راز عجيب، ساده و بدون اسم خودم بود! بله، آن راز همان قانون جاذبه بود كه من اسمي برايش نداشتم، برايم خوشايند بود كه مي ديدم اين پديده شگفت انگيز را به شكلي جهاني به مردم آموزش مي دهند و ياريشان مي كنند تا آن را بياموزند و در زندگي به كار برند. و چون دير زماني بود كه من نيز بازي با اين نيرو را فراموش كرده بودم و يا اگر از آن استفاده مي كردم به ياد نمي آوردم كه اتفاق دلخواه يا بدي كه پيش آمده براي چيست!، خوشحال شدم كه كساني به وسيله اي نيرويم را به من يادآوري كردند.
    درضمن بسيار خوشحالم كه مدتيست ذهنم، يكي از زيباترين تصورات و خواسته هاي خود را كه عشق است، به سوي خود جذب كرده، جالب است كه در آن زمان دور، ناخواسته زماني را براي عاشق شدنم زمانبندي و دليلي را شرط كردم! كه اكنون با انجام شرطي كه سال ها فراموشش كرده بودم، به ياد مي آورم كه خودم شرط و زمان را تعيين كردم!!!
    شايد به همين دليل دلم خواست كه من هم آن را به همه كساني كه از اين نيرو غافل شده اند يادآوري كنم. اگر شما هم راز را فراموش كرديه ايد، اين مطلب را كه از آن مستند نقل قول مي كنم بخوانيد و اگر لازم مي دانيد مستند را دوباره ببينيد.

    «كلامي نو، صفحه صفحه اي ديگر، كتابي تازه گشوده مي شود، تولدي رغم مي خورد و انسان چشم مي گشايد به روي جهاني كه در انتظار اوست تا او را در سرنوشت خويش سهيم كند. در روزگار شادي و اندوه، در كاميابي و پويش، در شكوه و شگفتي و در تلخكامي غم. هستي آهنگ هاي بسيار دارد. پرده هايي بي شمار. آواهايي كه بايد شنيده و نواهايي كه بايد شناخت. بايد به ضرب آهنگ آن پي برد و به رمزهاي جاودانش دل سپرد. نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود، تا به دوردست نظردوزد و خود را آماده كند، با تمام وجود، مهيا و مجهز، براي رفتن، براي گام نهادن در راه و بي راه، براي گريختن از بيم ها، دل شوره ها و ترس ها، ترديدها، براي فرو رفتن و فرا رفتن، عبور از مرزها و گذر از بي نهايت. به اقليم پررنگ روئيا، به سرزمين مكاشفات، به ديار دريافت ها، به سوي فهم عميق تر و هدايت جهان به سوي هرآنچه مي خواهيم. كوشش بسيار براي دانستن يك راز، كليدي براي دست يابي به حل همه چيز، هر كس مركز جهان خويشتن است، نقطه توامان آغازها و پايان ها. او ارزش هاي خود را بنا مي نهد و هويت خويش را شكل مي دهد. آيا ما پديدآورندگان شرايطيم؟ و يا خود پديده ايي برآمده از آن؟ مرزهاي اختيارمان كجاست؟ و دستهايمان در كدامين وادي از نيرو عاري مي شود؟ در دنياي روابط تاريك، در جهان چراغ هاي خاموش، در وادي متروك انسان هاي تنها با مناسباتي مخدوش، چه كسي مي خواهد در فردگرايي خود فرو رويم؟ در دنياي ذهنيات شناور بمانيم و جهان درون را به معياري تبديل ناپذير بدل سازيم؟»

    پس از نوشتن مطلب نقل قول، تنها جمله اي كه به نظرم مي رسد اين است كه بگويم راز، قانون جاذبه، حقيقتاً عجيب، واقعي و غيرقابل انكار است !!!

    تقديم به عزيزترينم
    با آرزوي موفقيت و شادكامي براي همه عزيزانم

    استقلال قهرمان در يكي از بهترين روزهايش، همدرد دل غمگين جباري شد…
    روز تولد مجتبي جباري مي توانست هميشه همراه با تكرار يك خاطره خوب، قهرماني تيم استقلال در جام حذفي سال 87 باشد، كه خودش نيز بسيار در آن نقش داشت، اما …
    من كه خيلي دلم گرفت از اين كه روز تولد جباري برايش از اين به بعد با خاطره ايي تلخ همراه ميشه، شايد اگر اين اتفاق با تفاوت چند روز پيش مي آمد، روز تولد جباري برايش روز قهرماني استقلال و خاطره اي خوب مي ماند. با جباري عزيز احساس همدردي ميكنم و اميدوارم روزهايي بسيار خوب و شاد در پيش رو داشته باشد.

    Older Posts »